من و بهار
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
پیرمرد و دریا..نه ببخشید..پیرمرد و دوچرخه و خورجین!

هوا گرم بود. پیرمردی با دوچرخه اش به مرز نزدیک می شد. خورجینی کهنه بر روی دوچرخه سوار بود. نگهبان بدون پرس و جویی اجازه عبور رو به وی داد. هوای گرم...مرد پیر...دوچرخه ای با خورجینی کهنه...همه باعث شده بودن که نگهبان لحظه ای در صدور اجازه عبور درنگ نکنه.

 

یکی دو روز گذشت...

و باز هم همان پیرمرد و دوچرخه و خورجین. این دفعه نگهبان خود رو موظف کرد که خورجین رو بگرده. یک مشت اسباب اساسیه بی مصرف و اوراقی...باصطلاح آت و آشغال!...در خورجینی مندرس و پوسیده. بدون پرسشی دوباره اجازه عبور داد.

 

و چند روز بعد...

باز پیرمرد و دوچرخه و خورجین. و باز هم بازرسی. و باز هم همون وسائل. این دفعه پرسش هم اضافه شد!...

چرا؟...

پیرمردی هستم فقیر. لوازم بی مصرف رو می خرم و اونور مرز به سمساریها و اوراقیها میفروشم و پول چند صباح زنده موندنم رو ازین راه بدست میارم..

اجازه عبور...

 

روزهای بعد...

نگهبان برای ارضا حس کنجکاویش هر دفعه خوب وسائل رو میگشت، اما بواقع چیزی جز آت و آشغال بدرد نخور در اونها نبود. یکی دو بار هم خود خورجین رو بررسی کرد تا مبادا عتیقه ای، چیزی باشه...اما...نه...خورجین هم گونی پاره ای بیش نبود!...

 

و روزها گذشت..

پیرمرد در اتاق نگهبانی لحظه ای مینشست. نفسی چاق میکرد. چایی میخورد. مجوز عبور میگرفت و به راه خودش ادامه می داد!..

...

 

مدتی گذشت و خبری از پیرمرد نشد...

روزنامه ای از اون ور مرز به دست نگهبان رسید...

 

تیتر بزرگ صفحه:

قاچاقچی بزرگ دوچرخه دستگیر شد!!

 

 

چقدر به دیده هامون اعتماد داریم؟..

نه...به چشم خودت بی اعتماد نشو...

به نوع نگاهت شک کن...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9597


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تاریخ 12 خرداد 58 و با جنسیت مذکر به دنیا اومدم! یعنی پسری متولد بهار 58! حالا آیا به همین دلیل بود یا به دلایل دیگه که پدر و مادرم اسمم رو بهار گذاشتند!!!! بالاخره شیرازی هستند و اهل صفا و صمیمیمت و مهر و محبت و گل و بلبل و ازینا, خلاصه خوشند دیگه!!..گواهی تولدم هم به همین نام صادر شد!..همه فامیل اعتراض کردند و پس از تهدیدهای جانی و مالی و غیره و ذالک و اینکه بچتونو جر میدیم و اینا بالاخره در تاریخ 18 مرداد 58 رسما و قانونا اسمم به پدرام تغییر پیدا کرد!..دلیل این تاخیر فاز 2 ماهه رو هم که دیگه همه میدونند بخاطر چیه!! این وبلاگ بهار پارسال و همزمان با تولدم به دنیا اومد. من و بهار یعنی من و خودم. روال وبلاگ مکالمه من و بهار (خودم) بود. شایدم من درون و من برون. یا یه چیزی تو همین مایه ها. متاسفانه خیلی زود بچه سقط شد ولی اسمش موند تا بچه های دیگه اونرو به یدک بکشند و یاد و خاطره اش رو زنده نگه دارند!!..(چه نوستالژیک شدا!) این هم از ماجرای من و بهار!..چیه؟ ناامیدتون کردم؟؟!!
شناسنامه کامل من...